فارس/ بیستودو سال است که شب برایش تمام نمیشود؛ مردی از دیار کامیاران که پس از مرگ ناگهانی فرزندش، خواب را برای همیشه از دست داده و حالا در آستانه هشتادسالگی، با بدنی فرسوده و ذهنی بیدار، چشمانتظار توجهای است که شاید بتواند این چرخه رنج را متوقف کند.
همهچیز با یک شوک شروع شد؛ بیستودو سال است که شبها برای آقای قاسم محمدی نه زمان استراحتاند و نه مرزی برای فراموشی. شب، ادامه همان روزیست که خبر مرگ پسرش را شنید؛ روزی که عقربههای ساعت در همان لحظه ماندند و دیگر جلو نرفتند. از آن روز به بعد، خواب، بیآنکه خداحافظی کند، از زندگیاش رخت بر بست.مهدی، یک هفته تمام بعد از عمل جراحی پدرش، در بیمارستان امامرضا(ع) کرمانشاه، روز را به شب گره زد. پرستارِ بالین پدر بود، دلدار دردهایش و امیدِ بازگشتش به خانه. وقتی مجبور شد برای کاری کوتاه به تبریز برود همسرش را جایگزین خود در بیمارستان کرد تا مراقب پدرش باشد، در راه، چندین بار تماس گرفت؛ حال پدر را پرسید، امید داد، دلگرمی پاشید. اما جاده، تصمیم دیگری گرفته بود، پایان ناگهانی یک زندگی جوان.خبر، مثل ضربهای بیهوا روی تخت بیمارستان فرود آمد. آقای محمدی هنوز بخیه بر تن داشت که درد شنیدن مرگ پسرش، بخیهها را از هم درید. زخمها دوباره باز شدند؛ نه فقط روی شکم، که در تمام وجودش. از آن روز، عمل پشتِ عمل؛ اما درد معده و روده، هر بار عمیقتر، سمجتر و ماندگارتر شد و بعد خواب رفت خوابی که دیگر هیچوقت به چشمهایش برنگشت.
چشمانی که فقط پلک میزنند
بیستودو سال است که شبها را با درد سر میکند و روزها را با خستگیِ بیخوابی. چشمانی که پلک میزنند، اما آرام نمیگیرند؛ بدنی که فرسوده شده، اما تسلیم نشده است.برای شنیدن قصه این مرد، مسیر سنندج به کامیاران را در پیش میگیرم. کوچهپسکوچههای شهر را یکییکی پشت سر میگذارم تا به خانهای اجارهای میرسم؛ خانهای ساده، با دری که هنوز به روی مهمان باز میشود. بوی اسپندی که خانم محمدی تازه دود کرده، فضا را پر کرده؛ بویی آشنا، انگار برای دور کردن چشمزخم روزگار..روی خوش میزبان، اندکی آرامش به دل مینشاند. یک «سلام»، آغاز روایتی میشود از مردی که سختی را زیسته و حالا، بیستودو سال است در آرزوی یک خواب، روزها را به شب و شبها را به روز گره زده است.میگوید: «متولد ۱۳۲۵ هستم؛ نزدیک به هشتاد سال از خدا عمر گرفتهام. هشتاد سالی که بیستودو سالش، واقعاً با سختی گذشته است.
در آرزوی خواب
زندگیام ساده بود؛ تا کلاس پنجم درس خواندم، کشاورزی پیشهام بوده و هرجا که نانی پیدا میشده، کارگری کردهام. اما هیچکدام از این رنجها، حتی وقتی گفتند سرطان معده دارم و باید شیمیدرمانی شوم، به تلخی شنیدن خبر مرگ فرزندم دلبندم نبود؛ خبری که خواب را برای همیشه از چشمانم گرفت.میپرسم از چه زمانی فهمیدید خواب طبیعی را از دست دادهاید؟ لبخند تلخی میزند و به عکسی روی طاقچه خیره میماند..همان روز. همان لحظه. روی تخت بیمارستان بودم که گفتند پسرم تصادف کرده و فوت شده. از همان روز، نه شب خواب دارم، نه روز. بیستودو سال است نخوابیدهام.
فکر و خیال، حتی یک ثانیه رهایم نمیکند. آرزو داشتم فقط برای لحظهای بخوابم، شاید در خواب، فرزندم را دوباره ببینم. برای همین سراغ پزشکان زیادی رفتم. برایم قرص خواب نوشتند. گفتند نصفش را بخوری، میخوابی.شب اول، یک قرص کامل خوردم. نشد. شب دوم، دو قرص. باز هم نشد. شب سوم، چهار قرص. دیدم خبری نیست. داروها را دور ریختم.از آن به بعد، شب برایش دشمن شد. دوست ندارد شب بیاید. اوایل، بارها جایش را عوض میکرد؛ به پهلو، به پشت، به رو. اما حتی پنج دقیقه هم نمیتوانست آرام بگیرد.رنج ناتماممیگوید: بعضی وقتها دوست دارم بمیرم، فقط برای اینکه این رنج تمام شود میپرسم آخرین باری که راحت خوابیده کی بود؟میخندد؛ خندهای که بیشتر شبیه اعتراف است: باور نمیکنید، ولی بیستودو سال است که هرگز نخوابیدهام. قبل از فوت پسرم، حتی با سرطان هم میخوابیدم.بعد از چهلم فرزندم، پزشکان در گفتند باید شیمیدرمانی کنم. در بیمارستان طالقانی برایم پرونده تشکیل دادند، اما قبول نکردم. «گفتم بعد از رفتن پسرم، امیدی به ادامه این زندگی ندارم.»می پرسم ۲۴ ساعت شبانهروز را چطور میگذرانید؟ میگوید: شب را با بدبختی به صبح میرساند؛ تا ساعت چهار تلویزیون و رادیو روشن است. همین که هوا کمی روشن میشود، راه جاده توبره ریز کامیاران را در پیش میگیرم و ساعتها پیادهروی میکنم. تنها راه آرامکردن مغزم از فکرهای مختلفی که تا صبح درگیرم کرده همین است.
آخرین خوابی که دیددر میان حرفها، از تنها خوابی میگوید که به یاد دارد؛ خوابی قدیمی، قبل از بیماری. زمانی که برای کندن چاه آب کشاورزی، سه ماه تمام در زمینی مشغول کار بودم. شبها همانجا کنار چاه میخوابیدم. روزها حفر میکردیم ولی خبری از آب نبود خیلی ناراحت بودم شبی، از ته دل دعا کرد. در خواب، پیامبر را دیدم که سوار بر اسبی سفید کنار چاه آمدند. فرمودند چرا ناراحتی گفتم ماههاست تلاش می کنیم خبری از آب نیست گفت به علی می گویم آب را باز کند. صبح، آب جوشید. آن، آخرین خوابی است که دیدهام و به یاد دارم.آقای محمدی حالا بیستودو سال است با درد شکم و بیخوابی، روزها را بدون حتی لحظهای خواب، به شب میدوزد. از برخورد اطرافیان و خانوادهاش که میپرسم میگوید: آنها میخوابند؛ رنج اصلی را خودم میکشم. برای اینکه همسر و فرزندانش اذیت نشوند، روزها از خانه بیرون میزند و تا ظهر برنمیگردم.
از جزیره مجنون تا حلبچه
۸ سال نبرد با دشمناز مسئولان انتظاری ندارد؛ چون هرچه نوشته، بیپاسخ مانده. با حقوق ایثارگری هشت میلیون تومانی، خانهای اجارهای با پنج میلیون اجاره، و هزینههای بالای دارو، زندگی را به سختی میچرخاند. بیمه سلامت دارد، اما بسیاری از داروها را قبول نمیکنند.میگوید: من مرد روزهای سخت بودهام. از جزیره مجنون تا حلبچه، از سال ۶۱ تا ۶۸. انتظار زیادی نیست که صدایم را بشنوند.بعضیها باور نمیکنند که شب و روز خواب ندارم. برایشان پیشنهاد دادم بیایند و ببینند. یکی از آشناها شبی مهمانمان شد؛ تا صبح بیدار ماند، اما طاقت نیاورد. صبح رفت… و دیگر برنگشت.
و اما...
آقای محمدی تنها یک بیمار نیست؛ او یک پرونده انسانیِ باز است. پرونده مردی که سالهاست میان درد جسم، فرسودگی روان و فشار معیشت، تنها مانده و هرچه نوشته و پیگیری کرده، بیپاسخ مانده است. امروز، این روایت میتواند فراتر از یک گزارش بماند؛ میتواند به نقطه آغاز یک اقدام تبدیل شود.انتظار میرود مسئولان حوزه سلامت، بهزیستی و دانشگاههای علوم پزشکی، با نگاهی فراتر از مکاتبههای اداری، برای بررسی دقیق وضعیت این مرد وارد میدان شوند؛ از تشکیل تیم تخصصی خواب و روانپزشکی گرفته تا حمایتهای درمانی، پرستاری و معیشتی.در کنار آن، این گزارش دعوتی است از پزشکان، پژوهشگران، متخصصان خواب و درمانگران؛ کسانی که شاید راهی علمی، تجربهای بالینی یا نگاهی نو برای پایاندادن به این بیخوابی ۲۲ساله داشته باشند. آقای محمدی، هنوز ایستاده است؛ نه برای گلایه، بلکه برای آنکه شاید یک شب، بالاخره به خواب برسد.
منبع : آخرین خبر

















































