در زمستانهای بیرحم سیبری کودکی به دنیا آمد که قرار بود نامش با سقوط یک امپراتوری گره بخورد. گریگوری یِفیموویچ راسپوتین، پسر دهقانی گمنام در حاشیه جهان روسی، بعدها به یکی از مرموزترین و بحثبرانگیزترین چهرههای قرن بیستم تبدیل شد؛ مردی که هم او را قدیس میخواندند، هم فاسق، هم شفابخش، هم شارلاتان، هم دوست خدا، هم ابزار شیطان.